ما لیانگ، پسری سرگردان، با ژوان ژوان، کودکی آشنا شد که توسط خانواده اش فراموش شده بود و کسی نبود که از او مراقبت کند. سرنوشت مشابه این دو نوجوان تنها را بیشتر و بیشتر به هم نزدیک کرد. آنها با هم در باد یک خانه کوچک ساختند...