یک راوی شیفتگی خود را به پنجره ای باز می گوید که در کودکی هر روز از کنار آن می گذشت. او میتوانست صدای موسیقی را از اتاقی در خانهای در همسایگیاش بشنود. سالها بعد، حالا یک پیرمرد، هو را میخرد...