پیرمردی که در کنار رودخانه پارو می زند، مزرعه ای از گل های مروارید را می بیند و به پانزده سالگی خود فکر می کند. او دوران دوری از دختر عموی خود را به یاد می آورد که با آن بزرگ شده بود و قرار بود ازدواج کند، به جز خانواده و سایر افراد...